عادت خواندن

مدتی است چیزی نمی خوانم. نه مجله، نه وبلاگ، نه روزنامه، نه هیچ چیز دیگری که همیشه خواندنش برایم لذت بخش بوده است.
اولش به خاطر یک تصمیم بود که کاملاً لحظه ای گرفتم. الآن که دقت می کنم می بینم گه گاهی این مسئله به ذهنم می رسیده. پس شاید تصمیم را در لحظه ای گرفتم، اما حتماً خطور کردن چند باره ی مسئله ای که باعث تصمیمم شد، در گرفتن آن تصمیمِ لحظه ای که تا کنون به اش عمل کرده ام بی تاثیر نبوده.
مسئله این بود: مطلب جدیدی پیدا می کنی و می خوانی. از سبک نوشته خوشت می آید. حالا یا طنز است اما طنزی که حرفه ای به نظر می رسد و بدون لودگی لبخند را بر لبانت می نشاند. یا گزارشیست کامل از موضوعی که برایت جالب است، یا حرفی، دغدغه ای، فکری، چیزیست که کسی نوشته و قشنگ هم نوشته و می توانی لمسش کنی، یا نقدیست بر فیلمی که دیده ای و لذتش را برده ای یا هر نوشته ی دیگری که فرق می کند با نوشته های دیگر. حالا دلیل فرقش یا پرداخت و نگاه حرفه ای کاتب به مسئله است یا ملموس بودن آن یا خوش اقبالی نویسنده که تو از نوشته اش خوشت می آید!
هرچه هست، مسئله اینست که تو عادت می کنی به خواندنش. مطلب دیگری پیدا می کنی از کسی دیگر. در جائی دیگر. وبلاگ دیگری، روزنامه و ستون دیگری، مجله ی دیگری. خلاصه پر می شوی از نوشته هائی که دوستشان داری و عادت کرده ای به خواندنشان. بعد میخوانی و میخوانی و میخوانی. آنقدر که یک روز، وقتی مشغول خواندنی، لحظه ای توقف میکنی و به چیزی فکر میکنی. اینکه آیا دارم از خواندنش لذت میبرم؟ اصلاً چرا دارم میخوانم؟ بعد کمی بیشتر فکر میکنی و جواب را پیدا میکنی و می بینی که فقط در حال انجام عادتی. برای همین لذتی نمی بری، اما می خوانی، چون عادت کرده ای که آن سبک نوشته را یا آن نویسنده را یا آن وبلاگ نویس را بخوانی. اوایل خوشت می آمد، اما حالا میخوانی که فقط خوانده باشی. و این خیلی بد است.
یک دلیل دیگرش می تواند پشتِ سر هم خوانی باشد. نوشته ای را میخوانی و با قدرت و تبحر نویسنده، فضای جدیدی در ذهنت ایجاد می شود. مطلب را تمام نکرده ای، می روی صفحه ی بعد که نوشته ای دارد از جنس دیگری. یا بدتر، در گوگل ریدر که همه ی تقریباً مورد علاقه هایت یکجا جمع اند، اولین مطلبِ نخوانده را میخوانی، مشغول خواندن مطلب بعدی، از آدم بعدی با سبک و سیاق دیگری می شوی. من یکی در این وضعیت، فضای مطلب قبل و حتی گاهی موضوعش را یادم می رود.
آخرین بار که این موضوع به ذهنم رسید و خودم را در حال ادای عادت دیدم، تصمیم گرفتم مدتی نخوانم. مگر غیر از این بود که اوایل که پیگیر خواندن کسی می شدم، به خاطر اشتیاق برای خواندن موضوع و مطلب جدیدش بود؟ غیر از این نبود. پس گفتم مدتی نخوانم تا شاید عادتش از سر بیفتد و باز هم از سر اشتیاق سراغ نوشته ای بروم. حالا شکر خدا ترک عادت شده، موجب مرض هم نشده، اما اشتیاق به خواندن هم هنوز به سراغم نیامده. شاید اصلاً این موضوع آنقدر هم مهم نباشد که بشود موضوع پست وبلاگ. اما مهم است! (داشتم در مورد اینکه چرا مهم است فکر می کردم و وقتی مطمئن شدم که مهم است، خواستم بگویم چرا مهم است، اما خمیازه امانم نمی دهد.)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.