دیشب خواستم دومین شبانه ی روزانک را بنویسم. در تمام مدتی که از ساعت 9 شب در کنار همخانه ی دیشبم بودم، به بعد از رفتنش و آمدن سراغ روزانک فکر میکردم. اما نرفت. ساعت یک شد و با هر حرکتش فکر میکردم میخواهد بلند شود و برود. اما نمی رفت و من ته دلم خوشحال می شدم . ساعت دو شد و سه شد و نرفت و صحبت کردیم و صحبت کردیم و صحبت کردیم. شب هم همین جا خوابید و امروز ساعت نه بیدار شد و رفت.
با اینکه به خاطر خیلی از چیزهای قدیمی ازش دل چرکین بوده ام، اما دوستش دارم. اسم و رسمش هم نمی آورم چون شاید دوست مشترک من و تو باشد. که این مهم نیست. مهم اینست که شاید دوست مشترک من و تو راضی نباشد تو بدانی دیشب از چه گفتیم و شنیدیم و من دوست دارم بنویسم که از چه گفتیم و شنیدیم.
دیشب، خود را به خاطر حسن استفاده از خانه ی خلوت و بیدار ماندن تا آخر شب و درس خواندن، از همراهی خانواده و دیدار خانواده ی مادری محروم کردم. بعد از اینکه دستم از خانواده برید و راه افتادند، فهمیدم که از درس خواندن شبانه در خانه ی خلوت هم محروم شده ام. جزوه ام را به خاطر تسریع در برنامه ریزی برای درس خواندن با یک همکلاسی به او داده بودم و وقتی به سراغش رفتم، هنوز به کسی که قرار بود بدهد تا یکبار بخواندش و به مان درس بدهد نداده بود. ظاهراً چاره ای هم نبود جز اینکه جزوه، دیشب هم پیشش بماند و ماند. و همه چیز منجر به این شد که ما دیشب خانه خالی ای داشته باشیم به معیت کسی که ازش دل چرکین بوده ام اما دوستش دارم.
دیروز عصر بود که اس ام اس داد اگر خانه ام، فیلم هایم را بیاورد. فیلم ها را آورد و فیلم هایش را دادم و گفت یکی از فیلم ها را از ساعت یک پایش نشسته و اینقدر طولانی بوده که پاک از درس خواندن انداخته اش. من هم فکر کردم حتماً حالا می خواهد درس بخواند و پیشنهاد پیاده روی عصر پنج شنبه ای را مثل همیشه گذاشتم برای وقتی دیگر.
آمدم بالا اما دوست داشتم بروم پیاده روی. دوست هم نداشتم تنهائی بروم. اس ام اس دادم اگر درس نمیخوانی یک فنجان قهوه امروز مهمان من. اوکی داد و ساعت پنج همدیگر را دیدیم و میانه ی راه با هماهنگی به سام ملحق شدیم و سه تائی قهوه را مهمان من شدیم. پیشنهاد شب نشینی مجردی را به سام دادم. اما با مهمانش مهمان بودند. این بود که پیشنهاد تماشای با هم سینما یک را به دوست دیگرمان دادم و پذیرفت و گفت خودش میخواسته پیشنهادش را بدهد.
رفت خانه و آمدم خانه و دوشی گرفتم و شام را خوردم و حدود نه آمد. با یک بشقاب کیک تولدش که شب پیشش بوده و من یادم نبوده.
هوس کردم قهوه درست کنم. اما می خواستم آن را درست و حسابی دم کنم. حرفه ای! دنبال آموزش تهیه ی قهوه بدون قهوه جوش در اینترنت گشتم. چیزهای ساده ای پیدا کردم. زنگ زدم به مامان و جای قهوه و طرز دم کردنش را پرسیدم و دست به کار شدم و مثل همیشه بدون گذاشتن تمام وقت و تمرکز برای ایده آل درآمدن کار، مشغول شستن میوه یا همچین کاری شدم. بعد از آن بود که متوجه ی قل قل قهوه در قوری شدم! قهوه آماده بود!
دو تا فنجان قهوه ی خوش دست پر کردم و با یک ظرف شکر و قاشق در سینی گذاشتم و میوه و تخمه و کیک هم آماده بود. حالا می ماند نشستن و خوردن و تماشای فیلم که نه، صحبت کردن و گپ زدن، چون نه فیلمش فیلمی بود نه از اول دیده بودیمش نه حواسمان به ش بود. سه تار هم آوردم و گه گاهی هرکدام با مضراب های نخراشیده مان گوش همدیگر را نوازش کنیم.
دوست داشتم از رابطه اش در دانشگاه بدانم. همیشه. همیشه هم ازش می پرسیدم، اما فرصتِ کم نمی گذاشت بجز کلمه ی نه توضیحی بشنوم. دیشب اما انگار خودش دوست داشت بگوید. من سوال می کردم و او جواب می داد. نمی خواستم بحث کنیم راجع به رابطه. می خواستم نظرش را راجع به رابطه بدانم. خیلی فاصله داشتیم با هم. نظراتمان را می گویم!
تا رسید به جائی که خودش از اولین مورد علاقه اش به کسی گفت و گفت که هیچ وجه مشترکی ندارند که راجع به اش با هم سر صحبت را باز کنند و یک جورهائی نمی دانست چطور شروع کند. من هم دائم تاکید می کردم اگر راهی پیدا نکردی هیچ وقت روی واقعی ات را نشان نده و مثل خرها سرت را ننداز پائین و بدون مقدمه حرف آخر را اول بزن. چون حتماً گند می زنی به همه چیز و اینطور که فکرت را مشغول کرده، بعدش به غلط کردن می افتی.
درصد اقلیت صحبتمان مورد او بود و مورد من. بیشترش درباره ی خود رابطه بود و نگاه او و قابل درک نبودن نوع نگاه اش برای من و تا حدودی سعی من در نهایت خود خواهی برای توجیه نگاه غلط اش. یعنی می دانم که همه مثل هم نیستند و هرکس فکر و اعتقاد و دید خودش را دارد. اما چیزهائی هست که معتقدم اگر شرایطش پیش بیاید و برای هرکس اتفاق بیفتد، همه ی آدم ها مخصوصاً مائی که در این جامعه و فرهنگ و نوع رابطه زندگی می کنیم، مثل هم رفتار می کنیم. هرچه می گفت، می گفتم حرف الآنت است و بعد از اینکه رابطه ات را ایجاد کردی ناخود آگاه می بینی آنی هستی که الآن می گوئی آنطور نمی خواهی باشی!
دیگر همین.
کار مهم امروز یکبار مرور این درس سنگین ریاضیات مهندسی ست، تا اگر شب با همان همکلاسمان که چند ساعت پیش جزوه ام را ازش گرفتم مشغول خواندنش شدیم لااقل به عبارات، مثل خطوط میخی نگاه نکنیم. یا فردا صبح که قرار است با سلطان درس ها تمارینش را حل کنیم.
بعد نوشت : دیشبِ اول شبانک، یعنی پس پریشب! نه حس و حال مطلب گذاشتن بود این چند روز، نه وقتش، نه اراده برای وصل شدن به اینترنتش، نه وقتی که اراده می آمد وصل می شد، نه وصل که می شد ورد پرس باز می شد، نه . . .